دوست دارم مسافری باشم
بی هیچ کوله باری از این دنیای گنگ
مسافر یک جزیره (دور تادورش آب)
من باشم و یک دل و یک خدا
من باشم و تمام تنهاییهایم
من باشم و لحظه های مقدس نیاز
من باشم و منو منو منو منو.... خدا
از زندگی همین مرا بس است...
نوشته شده توسط سنگ صبور در یکشنبه 1387/10/01 ساعت 21:54 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط سنگ صبور در شنبه 1387/09/09 ساعت 15:15 موضوع | لینک ثابت
امروز را به ياد تو به سر بردم ، همچون ديروز .
فردا را نيز به تو خواهم بخشيد ،
تنها ترسم از آن است كه روزی ...
فردايی نماند تا در آن به تو بينديشم ...

نوشته شده توسط سنگ صبور در شنبه 1387/08/18 ساعت 20:24 موضوع | لینک ثابت
خداوندا ! من هستم و تو تنهایی ... که هرسه در تنهایی خود دیرینه ایم
خداوندا ! دل به تو بسته ام چرا که می دانم خورشید از تو نور می گیرد و تو می توانی دلم را با نور خود
گرما ببخشی . اما نمی دانم چرا مرا با شادمانی بیگانه کرده ای ؟ چرا تقدیر می خواهد که تنها به کنج
غم بنشینم . شاید خداوندا تو خسته از منی و من خسته از تنهایی .
نمی دانم چه اراده بر بودنم کرده ای. از چه سبب می خواهی به این زندگی اندوهبار ادامه دهم .
طفل دلم به پیری رسیده است . چه شبهای خالی و پر از بیم و امیدی را از پی هم می گذرانم
و چه روزهای زجر آور و کشنده ای را تحمل می کنم .
ای خدای من !
ای تنها محرم من! ای تنها با وفا با من ! ای همیشه همراه با اشک سوزانم !
بر غصه های نا گفته ام
بر خشم فرو خورده ام و بر سکوت خاموشم
تو تنها شاهدی .
هرگاه برمی گردم و به گذشته می نگرم افسوس جانگدازی بر دل می فشانم و هروقت به راه آینده
می نگرم آهی بلند از دلم بر می خیزد....
دستم به نوشتن نمی رود و بسیاری از حروف فقط در ذهنم می گذرد. می خواهم فقط به تو بیاندیشم
و خالصانه با تو باشم .
من بنده گنهکار تو هستم لیک لطف تو بسیار . می دانی که خسته ام پس بر من رحم کن و شمعی
کوچک در دلم برافروز.
در این لحظه بریده از خلق در این تب و تاب که من هستم و تو و تنهایی یادت را آنچنان در دلم جایگزین
کن تا دیگر جایی برای دیگران نماند که دیگر دلم را یارای تحمل آدمیان نیست.
در این دنیا که ایمان هم نیرنگ است . در این دنیا که قلبها رنگارنگ است تو تنها رهنما و یاورم باش .
ای یگانه معبود و خدای من !
در سراشیبی پر پیچ و خم سرنوشت نمی دانم نمی دانم به کجا رهسپار شوم . به کدام راه گام بردارم
همین قدر می دانم که دیگر طاقت رفتنی نمانده است و ماندن هم سخت محال است ...
چه باید بکنم ؟؟؟
گردن از بار گذشته شکسته و پشت از سنگینی آن خمیده . محنت ایام چنان خردم کرده است که حتی
یاد آوری آن در خاطرم بر بار اندوه می افزاید.
نه امیدی دارم و نه دلبستگی . آنقدر به ماندن نزدیکم که یک نیم نفس هم فاصله است و آنقدر از دنیا
دور که نفرت دارم از نامش
دیگر چه بگویم خدای من ؟!!!

نوشته شده توسط سنگ صبور در شنبه 1387/08/18 ساعت 20:17 موضوع | لینک ثابت
شب شده سنگ صبور...
خونه غم شده باز اين دل من ، پرماتم شده باز اين دل من
من و تو با دلمون
تك و تنها وغريب
توي اين شهرشلوغ ... توي اين دشت جنون
خـودمـونـيـم و خـدا
خـودمـونـيـم ودلـمـون
تو ميخواي اين دل من خون بشه ديونه بشه
تو ميخواي غصه من قصه هر خونه بشه
نمي خواي سنگ صبور؟
اگه از درد دلم با تو شكايت بكنم
قصه مردم نامردو بگم
اگه من با تو حكايت بكنم
دل تو ميشكنه چون جام بلور
نميخوام سنگ صبور!
دل من بي دل تو ديگه تنها مي مونه
كي ديگه قصه افسردگي شو گوش مي كنه
اخه كي اشك اونو پاك مي كنه
كي غم و درد اونو خاك مي كنه
چه كنم با غم رسوايي دل
چه كنم با تب تنهايي دل
هي براش قصه مي گم قصه غصه مي گم
كه تو اي دل منو ديوونه نكن
پرو بالم رو نسوز من و پروانه نكن
مي بيني هر چي كه هست مرگ اميده به خدا
حسرت روز سپيده به خدا
همه چي نقش سراب
به گلا دست ميزني خار ميشن
سبزه ها زير قدم مار مي شن
بازواني كه به گرمي تو رو افسون مي كنن حلقه دار ميشن
زبونم بسته ميشه دهنم خسته ميشه ...
مي دوني همدم شب سياه دل من
عاقبت سر به بيايون مي ذارم
مي رم اونجا كه صفاست
ميرم اونجا كه وفاست
مي رم اونجا كه فقط محرم اين سينه خداست
ولي اي يار دلم !
اي دلت خونه اسرار دلم!
من پر از مهر و وفام
تو رو با خود مي برم ...
تو رو اي سـنـگ صـبـور
هـمه جـا تـا دل گــور

نوشته شده توسط سنگ صبور در یکشنبه 1387/02/29 ساعت 16:33 موضوع | لینک ثابت
آهسته تر از بوی گل با تو سخن می گویم
آه ... ای گل ناز! ای گل نازم
چه قدر از تماشای تو خالی بوده ام
و چه قدر از تمنای تو سرشار
اینک در غمی غریب
با تو می گویم خداحافظ
می گویم
خداحافظ
... و دیگر هیچ
نه ... حرفی نمانده است
به خــدا می سپارمت
![]()

سلام ای غروب غریبــانه عشق سلام ای طلـوع سحــرگاه رفتن
سلام ای همه لحظه های جدایی خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای شعر شبهای روشن خـــداحافظ ای قـصه عــاشقــانه
خـداحافظ ای آبـی روشن عشــق خــداحافظ ای عطر شعر شـبانه
خـــداحــافـظ ای همنشیـن همیشـه
خــــداحــافـظ ای داغ بر دل نـشستـه
تو تنها نمی مانی، ای مانده بی من!
تو را می سپـارم به دلهـای خــستــه
به شب می سپارم تو را تا نسوزد به دل می سپارم تو را تا نمـیـرد
اگـر چشــمه واژه از غـم نخشکــد اگـــر روزگـــار این صدا را نگـیـرد
خـــداحـافـظ ای برگ وباردل من خــداحـافـظ ای سایه سار همیشه
اگـر ســبز رفـتی، اگر زرد ماندم خــداحـافـظ ای نــوبهـــار همیشه
خــــــــداحـــافـظ... تــا همیـشـه
نوشته شده توسط سنگ صبور در شنبه 1387/02/21 ساعت 8:47 موضوع | لینک ثابت
به من آموخته اند
که دلم شیفته هیچ عزیزی نشود
و هم او مهر کسی هم نگیرد بر دل
او که از کودکیش تنها بود
باز هم تنهاست
و سپس خواهد رفت
آنچنان که آمده است
تو بگو ای هم کیش !
این گنه می باشد ...
که دلی شیفته یک دل دیگر باشد؟؟؟
افسوس!
نیست اینجا دگر از بخشش دلها خبری
و نمانده به گل مهر و وفا برگ و بری
دریغا!!!
ما شکستیم ره و رسم وفا را
مـــــــــا هــمـیـن نــسل جــدیـــد
این زمان هرکسی چند روزش به دلی می گذرد
و سپس توبه کند پیشه خویش
بعد از می کند نقش رخ یار دگر
با سر تیشه خویش...
دریغا!!!
مـــــا شکستیم ره و رسم وفـا را
مـــــــــا هــمـیـن نــسل جـــدیـــد
نوشته شده توسط سنگ صبور در سه شنبه 1387/02/03 ساعت 17:10 موضوع | لینک ثابت
من براي سالها مي نويسم
سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند
افسوس که قصه مادربزرگ درست بود ...
هميشه يکي بود و يکي نبود

نوشته شده توسط سنگ صبور در یکشنبه 1387/02/01 ساعت 17:0 موضوع | لینک ثابت
در آسمان چشمانم بايد به دنبال ابرهاي باران زايي بگردم تا اميدم را به گريستن از دست ندهم. اگر نتوانم بگريم پس ديگر چرا بايد چشماني داشته باشم كه ببينند.مي ترسم خزان اميدم زودتر از فصل تابستان برسد...
می ترسم ...
من بايد گريه كنم و الا ديگر گريه را از ياد خواهم برد حتي دم مرگ هم نخواهم گريست. حتي آنزمان كه برايم مي گريند من مات و خشك بي روح و يخ با نگاه بسته تنها زل مي زنم به آنهایی که به زودی من را از خاطر خواهند برد.
من باید بگریم. باید بخواهم . تو می مانی... من امیدم را از دست نخواهم داد ... من خدایی دارم بزرگتر از هرچیز . مهربانتر از هر کس.
من خدایی دارم... من خدایی دارم...
نوشته شده توسط سنگ صبور در جمعه 1387/01/30 ساعت 21:25 موضوع | لینک ثابت
نخ داخل شمع ازشمع پرسیدچرامن می سوزم توآب می شی ؟ شمع پاسخ داد:مگه می شه کسی که تو قلبمه بسوزه ومن براش اشک نریزم
کلاس ادبيات معلم گفت: فعل رفت را صرف کن!... رفتم ..رفتي. رفت.. ساکت ميشوم ميخندم !... ولي خنده ام تلخ ميشود،... استاد داد ميزند خوب بعد ادامه بده و من ميگويم: رفت... رفت... رفت رفت... و دلم شکست، غم رو دلم نشست، رفت شاديم بمرد، شور از دلم ببرد ،... رفت ..رفت ..رفت... و من ميخندم و ميگويم... - خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است ... کارم از گريه گذشته است به آن ميخندم
همه زندگي فقط 3روزه : اومدن - بودن - رفتن . من خودم نخواستم بيام ولي خودم مي خوام که باشم اونم فقط به خاطر تو... وقتي هم که ديگه نباشي منم ميرم
من از این فاصله ها دلگیرم بی تو این جا چه غریبانه شبی می میرم ساعت گریه و غم هیچ نمی خوابد و من در الفبای زمان خسته ی این تقدیرم
دلم برات تنگ شده ... تو باید بمونی ... باید...
به خاطر من ...
به خاطر من ![]()
![]()
نوشته شده توسط سنگ صبور در سه شنبه 1387/01/27 ساعت 11:20 موضوع | لینک ثابت
هیچوقت شده دلت خیلی بگیره یه بغض گلوتو بگیره بخوای بری یه گوشه خلوت و دنج بشینی واسه خودت زار زار گریه کنی؟
حال من حالا اینجوریه. خیلی بده ببینی یه چیزی یه کسی که خیلی هم برات عزیزه داره ذره ذره از پیشت می ره تو هم هیچ کاری نتونی بکنی . فقط می شینی یه گوشه و ....
و باز هم سکوت....
خدایا حرف دل همه مارو خودت می دونی . خدایا تنها پناه ماتویی . خدایا بی پناهمون نذار.
خدایا شادی رو از زندگیمون نگیر .
خدایا ...

نوشته شده توسط سنگ صبور در سه شنبه 1387/01/27 ساعت 10:53 موضوع | لینک ثابت
تقدیم به:
مهربان دوست داشتنی ام
ســـــــــتـــــــاره نـازنـیــنـم
که با آمدنش بهار را برای وجود پاییزی من به ارمغان آورد.
سـتـاره جان ! لمس بودنت مبارک
با هفت تا آسمون پر از گلای یاس و میـخک
با صد تا دریــا پر عشـق و اشـتیاق و پـولک
یه قـلب عـاشـق با یه حسِّ بیقرار و کـوچـک
فقط می خواد بهت بگه تـولّــدت مـبــارک

نوشته شده توسط سنگ صبور در پنجشنبه 1387/01/01 ساعت 17:12 موضوع | لینک ثابت
یا مقلب القلوب و الا بصــــار
یا مـــدبر اللــیـل و الا نـهـــار
یا محـول الحــول و الاحــوال
حول حـالـنـا الی احسن الحـال

سلام . سال نو مبارک .صد سال به این سالها ...
یه سال دیگه هم گذشت . آره ... یه سال دیگه هم گذشت
با همه خوبیها و بدیهاش ، با همه خاطرات خوب و بدش .
اول سال رو با چه آرزوهایی شروع کردیم و حالا ...
گذشته گذشت ، اما دیروز به این زودیها گذشته نمی شه
باید از اون گذشته درس گرفت برای ساختن فردا ها .
چرا اینها رو نوشتم ... ؟؟؟
نمی دونم ... نه نصیحت بود نه شعار ...
شاید نیاز داشتم یکی همین حرفا رو به خودم بزنه ...
به هرحال ...
سال خوبی داشته باشین.![]()
نوشته شده توسط سنگ صبور در پنجشنبه 1387/01/01 ساعت 9:18 موضوع | لینک ثابت
به رغم حجم سکوتی که پیش روی من است
هــزارحـنـجــره فـریــــاد در گـلــوی من است
گلوی زخمی من! این سکوت سهم تو نیست
قسم به نعـــره ،که فــریــــادآرزوی من است
دوباره یــک شب و یــک روزبا خـودم قــهـــرم
اگر دروغ نگویم هرروزاین بـگو مگوی من است

نوشته شده توسط سنگ صبور در شنبه 1386/12/04 ساعت 11:17 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

می دانی ؟!!
من قصه های بسیاری
می دانم ...
قصه دخترکی که برای چیدن پونه
به صحرا رفت
وهیچوقت
برنگشت
قصه چو پانی که نــــــــی شد
قصه سروی که به خـــدا رسید
قصه آفتابگردانی که
ازدرد گردن مرد
امـــــــــــــــــــــــا
قــــصه خـــــودم را ...
بــگـــــــــــذریــم ...
گـــرچــه خـــامـــــوشـــــم
تـــــو مـپـنـدار نـمـــی ســــو زم
ایـــن خـــامـــــــــو شــــــی
آهِ تـنـــــــهـایــــی مــن اســــت
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY